آنتی ذهن۱

آنگاه که ذهن دست و پایش بسته و به دنبال مدد از غیب می گردد و تمام هستی را در یک دایره به قطر نهایتا ۱۳ سانت زیر و رو می کند ، چه می داند که جواب شاید هیچ جا نیست .
اصلا سوال درست مطرح نشده که جواب پیدا نمی شود.بار ها و بار ها دیده است که جواب در ذیل سوال خود به خود ظاهر میشود مگر انکه سوال یاوه ای بیصرف و پوچ و مسیری برای پیچاندن لقمه نباشد.
چشم هایش را می بندد و در پی سوال درست می گردد و از کوچکی سوالهایش خجل. یاد جمله ای می افتد، راه آسمان از آسمان نیست از زمین است. دوباره به سراغ سوال های کوچکش می رود . همچنان بی جواب و فکرش دیگر یاری نمی کند که ایراد از سوال است یا نورون های مغزی یا یک خواست عمیق درونی برای پیدا نکردن جواب و ماندن در فضای گیج بی جوابی که بی عملی محض را به همراه دارد و ثمر آن امنیت بالا و پایداری بی نظیر است .
به واقع که ذهن یک وظیقه بیشتر ندارد و آن حفظ وضع موجود.درماندگی از زیر پوست چست و چابکی فشار می آورد که وابده و زیر سایه ی درختی که در بالای کوهی است و دمای هوا ۲۰ درجه با رطوبت نسبی ۴۰ و وزش باد نیم خنک از سمت غرب و تابش خورشید بعد از ظهر پاییزی، نیم چرتی بزن و گور بابای همه چیز.
به فشار تن می دهد و برای صدمین بار فاحشه ی ذهن شدنش را ثابت می کند و می خوابد که شاید این بار ارضا شود. نشد که نشد.

مهم همین است و. بر می خیزد . روز از نو نیست ولی روزی هم از نو نیست. تا در پی جواب است امروزش همان دیروز است . لامصب این دور باطل سوال و جواب را هم نمی تواند ترک کند . به دردش معتاد شده و در این برهه ی حساس کنونی که سال هاست در آن گیر کرده است حال و حوصله درد جدید را ندارد. دری که از کنار گذاشتن یک درد قدیمی حاصل می شود.

به اشتراک گذاری:
Facebooktwittergoogle_plus

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *